تبليغات|طراحی سایتX
akseno
































هـــر کـــه با احســـــاس شـــد خـــواهـــد شکــــست!

 ایـــن جــــواب ســــادگیـــــست !
نوشته شده در 20/8/1390ساعت 06:21 توسط beti نظر(3) |

دلـــم بـــه بهـــانه همیشـــگی گـــریســت، بگــــذار بگــریـــد و بـــدانـــد هــر آن چه خــواســـت همیشــــه نیســــت !!!

نوشته شده در 20/8/1390ساعت 06:18 توسط beti نظر(0) |

چقــدر دلم تمام شدن می خواهـد !


از آن تــمام شدن هایــی که بشــود نقــطه سرِ خط و آنگـــاه دیکــته تمــام شـود !


و من دیگــر آغـــاز نشــــوم !

 

نوشته شده در 19/8/1390ساعت 10:50 توسط beti نظر(2) |

تمـــام کـــارم شــــده: سیـــــاه کـــردن بــــرگــــه هـــــای سپــیــــــد بــــه امیــــد سپــیــــد کــــردن روزهـــــای سیـــــــاه!
نوشته شده در 19/8/1390ساعت 10:44 توسط beti نظر(0) |

می نویســم بـــاران !


می نویسم ســرمــا !


می نویـــسم غـــم و انــدوه و نفـــس !


می نویسم احســاس ، تا بدانی دل من بی تـــو  میمیـــرد


و بـــــدان دل ســـــــــرد اســـت و کمـــــی بـــــارانـــــی


غـــم ســراســـر دل مـــن پــــر کــرده


کاش اینجا بودی !!!

نوشته شده در 19/8/1390ساعت 10:15 توسط beti نظر(0) |

چقدر خوبه میشه اینجا حرف دلم بنویسم و کسی نگه به تنگ اومدن از غمگین بودن من و نوشته هام !

دلم خیلی گرفته ، خیــــــــــــــــلی !

نوشته شده در 19/8/1390ساعت 10:11 توسط beti نظر(0) |

زنـدگی برگ بودن در مسـیر باد نیست

امتحان ریشه هاست

ریشه هم هرگز اسیـــر بــاد نیست !!!
نوشته شده در 1/7/1390ساعت 12:54 توسط beti نظر(2) |

دستم بوی گل می داد

مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند!

اما هیچ کس فکر نکرد شاید من گلی کاشته بودم !!!

نوشته شده در 28/4/1390ساعت 05:04 توسط beti نظر(2) |

آسمان فرصت پرواز بلندیست، قصه این است چه اندازه کبوتر باشی !!!
نوشته شده در 16/4/1390ساعت 11:03 توسط beti نظر(1) |

آدمها مثل کتاب هستند،بر گرفته از مطالب جالب، از روی بعضی ها باید مشق نوشت ، از روی بعضی باید جریمه نوشت ، بعضی ها را باید چند بار خواند تا معنایشان را فهمید و بعضی ها را باید نخوانده دور انداخت.

اندیشیدن به این چند جمله باعث میشه که به نتایج خوبی از خودمون برسیم  .شاید هم
راهمون عوض بشه که حداقل اونی نباشیم که از روی ما جریمه بنویسن !!!

همیشه به این فکر میکنم ما آدما به چه چیزی انقدر دل خوشیم و مغرور!!!

اگر فکر میکنیم تا خوب بودن راه زیادی هست کاش سعی کنیم بد نباشیم !!!


نوشته شده در 13/4/1390ساعت 09:59 توسط beti نظر(0) |

وقتی از همه چیز نا امید شدی .خودتو به قله یه کوه برسون و فریاد بزن باز هم امیدی هست؟؟؟

آنگاه بارها و بارها خواهی شنید که هست هست هست !!!

 
نوشته شده در 13/4/1390ساعت 09:55 توسط beti نظر(0) |


به سلامتی بیل!

که هرچه ‌قدر بره تو خاک، بازم برّاق‌تر می‌شه
.
 
به سلامتی عقرب!

که به خواری تن نمی ده

عرض شود که عقرب وقتی تو آتیش می‌ره و دورش همش آتیشه با نیشش

خودش می‌کُشه که کسی ناله‌هاشو نشنوه
 
به سلامتی اونی که بی کسه ولی ناکس نیست
 به سلامتي همه خوبا كه سخت مشغول شطرنج زندگي اند و نميدونن ما مات

رفاقتشون هستيم

به سلامتی اونی که باخت تا رفیقش برنده باشه
 
بسلامتی بچه های قدیم كه با ذغال واسه ی خودشون سبیل می ذاشتن تا شبیه

باباهاشون بشن

نه بچه های الان كه ابروهاشون رو بر می دارن تا شبیه مادراشون بشن

به سلامتی دریا
!که ماهی گندیده‌هاشو دور

نمی‌ریزه
 
گل آفتابگردان را گفتند: چراشبها سرت را پایین می اندازی؟ گفت :ستاره

چشمک میزند، نمیخواهم به خورشید خیانت کنم
..........

به سلامتی همه اونایی که مثل گل آفتابگردان هستند
نوشته شده در 10/4/1390ساعت 03:33 توسط beti نظر(0) |

روزی رییس یک شرکت بزرگ به دلیل یک مشکل اساسی در رابطه با یکی از کامپیوترهای اصلی مجبور شد با منزل یکی از کارمندانش تماس بگیرد.
بنابراین، شماره منزل او را گرفت.
کودکی به تلفن جواب داد و نجوا کنان گفت: «سلام»
رییس پرسید: «بابا خونس؟»
صدای کوچک نجواکنان گفت: «بله»
ـ می تونم با او صحبت کنم؟
کودکی خیلی آهسته گفت: «نه»
رییس که خیلی متعجب شده بود و می خواست هر چه سریع تر با یک بزرگسال صحبت کند، گفت: «مامانت اونجاس؟»
ـ بله
ـ می تونم با او صحبت کنم؟
دوباره صدای کوچک گفت: «نه»
رییس به امید این که شخص دیگری در آنجا باشد که او بتواند حداقل یک پیغام بگذارد پرسید: « آیا کس دیگری آنجا هست؟»
کودک زمزمه کنان پاسخ داد: «بله، یک پلیس»
رییس که گیج و حیران مانده بود که یک پلیس در منزل کارمندش چه می کند، پرسید: «آیا می تونم با پلیس صحبت کنم؟»
کودک خیلی آهسته پاسخ داد: «نه، او مشغول است؟»
ـ مشغول چه کاری است؟
کودک همان طور آهسته باز جواب داد: «مشغول صحبت با مامان و بابا و آتش نشان.»
رییس که نگران شده بود و حتی نگرانی اش با شنیدن صدای هلی کوپتری از آن طرف گوشی به دلشوره تبدیل شده بود پرسید: «این چه صدایی است؟»
صدای ظریف و آهسته کودک پاسخ گفت: «یک هلی کوپتر»
رییس بسیار آشفته و نگران پرسید: «آنجا چه خبر است؟»
کودک با همان صدای بسیار آهسته که حالا ترس آمیخته به احترامی در آن موج می زد پاسخ داد: «گروه جست و جو همین الان از هلی کوپتر پیاده شدند.»
رییس که زنگ خطر در گوشش به صدا درآمده بود، نگران و حتی کمی لرزان پرسید: «آنها دنبال چی می گردند؟»
کودک که همچنان با صدایی بسیار آهسته و نجواکنان صحبت می کرد با خنده ریزی پاسخ داد:
<من>
نوشته شده در 10/4/1390ساعت 03:29 توسط beti نظر(3) |

درد من چیست خدا می داند!

غم من چیست خدا می داند !

من در این دایره حیران ماندم !

که بجز این همه آه چیزی هست !

که بگم می دانم !!!
نوشته شده در 6/4/1390ساعت 10:11 توسط beti نظر(0) |

وای خدایم
<خدایم>
 من فقط در عجبم دل من با این همه درد
دل من با این همه بغض پس کی میـــــــترکد...
 <من فقط در عجــــــبم>
 خوب میدانم عشق است به تو <خدایم> که هنوزم زنده ام ...
 <خدایا خوشحالم که تو فقط لایق عشـــــق هستی >
نوشته شده در 5/4/1390ساعت 09:49 توسط beti نظر(0) |

نیا باران
 پشیمان میشوی از آمدن ،زمین جای قشنگی نیست
در ناودان ها گیر خواهی کرد
 من از جنس زمینم خوب میدانم که اینجا جمعه بازار است 
و دیدم عشق را در بسته های کوچک زرد نسیه میدادند 
در اینجا قدر مردم را به جو اندازه میگیرند
نیا باران زمین جای قشنگی نیست !!!Frown
نوشته شده در 27/3/1390ساعت 12:42 توسط beti نظر(0) |

همیشه دلیل شادی کسی باش ، نه شریک شادی او و همیشه شریک غم کسی باش ، نه دلیل غم او
نوشته شده در 4/2/1390ساعت 05:04 توسط beti نظر(2) |

در مقابل کسی که معنای پرواز را نمیفهمد هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد!!!
نوشته شده در 22/1/1390ساعت 08:48 توسط beti نظر(0) |

فاصله قلبها *ماجرایی تامل برانگیز : میزان فاصله ی قلب آدم ها و تٌن صدا * استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟ شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟ شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد. *سرانجام او چنین توضیح داد: *هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد. آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن‌ها باید صدایشان را بلندتر کنند. *سپس استاد پرسید: *هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟ چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است. * استاد ادامه داد: *هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود. سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد اين همان عشق خدا به انسان و انسان به خداست است که خدا حرف نمی زند اما همیشه صدایش را در همه وجودت مي توانی حس کني اينجا بین انسان و خدا هیچ فاصله ای نیست می توانی در اوج همه شلوغی ها بدون اینکه لب به سخن باز کنی با او حرف بزنی
نوشته شده در 18/1/1390ساعت 05:46 توسط beti نظر(1) |

در زمین عشقی نیست که زمینت نزند ! آسمان را دریاب !!!
نوشته شده در 12/1/1390ساعت 02:34 توسط beti نظر(0) |


Design By : 2Khati