دلـــم بـــه بهـــانه همیشـــگی گـــریســت، بگــــذار بگــریـــد و بـــدانـــد هــر آن چه خــواســـت همیشــــه نیســــت !!! چقــدر دلم تمام شدن می خواهـد ! از آن تــمام شدن هایــی که بشــود نقــطه سرِ خط و آنگـــاه دیکــته تمــام شـود ! و من دیگــر آغـــاز نشــــوم ! می نویـــسم غـــم و انــدوه و نفـــس ! می نویسم احســاس ، تا بدانی دل من بی تـــو میمیـــرد و بـــــدان دل ســـــــــرد اســـت و کمـــــی بـــــارانـــــی غـــم ســراســـر دل مـــن پــــر کــرده
دلم خیلی گرفته ، خیــــــــــــــــلی !
اندیشیدن به این چند جمله باعث میشه که به نتایج خوبی از خودمون برسیم .شاید هم
راهمون عوض بشه که حداقل اونی نباشیم که از روی ما جریمه بنویسن !!!
همیشه به این فکر میکنم ما آدما به چه چیزی انقدر دل خوشیم و مغرور!!!
اگر فکر میکنیم تا خوب بودن راه زیادی هست کاش سعی کنیم بد نباشیم !!!
آنگاه بارها و بارها خواهی شنید که هست هست هست !!!
به سلامتی بیل!
که هرچه قدر بره تو خاک، بازم برّاقتر میشه.
که به خواری تن نمی ده
عرض شود که عقرب وقتی تو آتیش میره و دورش همش آتیشه با نیشش
خودش میکُشه که کسی نالههاشو نشنوه
به سلامتی اونی که بی کسه ولی ناکس نیست
رفاقتشون هستيم
به سلامتی اونی که باخت تا رفیقش برنده باشه
باباهاشون بشن
نه بچه های الان كه ابروهاشون رو بر می دارن تا شبیه مادراشون بشن
به سلامتی دریا!که ماهی گندیدههاشو دور
نمیریزه
چشمک میزند، نمیخواهم به خورشید خیانت کنم..........
به سلامتی همه اونایی که مثل گل آفتابگردان هستند
بنابراین، شماره منزل او را گرفت.
کودکی به تلفن جواب داد و نجوا کنان گفت: «سلام»
رییس پرسید: «بابا خونس؟»
صدای کوچک نجواکنان گفت: «بله»
ـ می تونم با او صحبت کنم؟
کودکی خیلی آهسته گفت: «نه»
رییس که خیلی متعجب شده بود و می خواست هر چه سریع تر با یک بزرگسال صحبت کند، گفت: «مامانت اونجاس؟»
ـ بله
ـ می تونم با او صحبت کنم؟
دوباره صدای کوچک گفت: «نه»
رییس به امید این که شخص دیگری در آنجا باشد که او بتواند حداقل یک پیغام بگذارد پرسید: « آیا کس دیگری آنجا هست؟»
کودک زمزمه کنان پاسخ داد: «بله، یک پلیس»
رییس که گیج و حیران مانده بود که یک پلیس در منزل کارمندش چه می کند، پرسید: «آیا می تونم با پلیس صحبت کنم؟»
کودک خیلی آهسته پاسخ داد: «نه، او مشغول است؟»
ـ مشغول چه کاری است؟
کودک همان طور آهسته باز جواب داد: «مشغول صحبت با مامان و بابا و آتش نشان.»
رییس که نگران شده بود و حتی نگرانی اش با شنیدن صدای هلی کوپتری از آن طرف گوشی به دلشوره تبدیل شده بود پرسید: «این چه صدایی است؟»
صدای ظریف و آهسته کودک پاسخ گفت: «یک هلی کوپتر»
رییس بسیار آشفته و نگران پرسید: «آنجا چه خبر است؟»
کودک با همان صدای بسیار آهسته که حالا ترس آمیخته به احترامی در آن موج می زد پاسخ داد: «گروه جست و جو همین الان از هلی کوپتر پیاده شدند.»
رییس که زنگ خطر در گوشش به صدا درآمده بود، نگران و حتی کمی لرزان پرسید: «آنها دنبال چی می گردند؟»
کودک که همچنان با صدایی بسیار آهسته و نجواکنان صحبت می کرد با خنده ریزی پاسخ داد: <من>
غم من چیست خدا می داند !
من در این دایره حیران ماندم !
که بجز این همه آه چیزی هست !
که بگم می دانم !!!
<خدایم>
من فقط در عجبم دل من با این همه درد
دل من با این همه بغض پس کی میـــــــترکد...
<من فقط در عجــــــبم>
خوب میدانم عشق است به تو <خدایم> که هنوزم زنده ام ...
<خدایا خوشحالم که تو فقط لایق عشـــــق هستی >
پشیمان میشوی از آمدن ،زمین جای قشنگی نیست
در ناودان ها گیر خواهی کرد
من از جنس زمینم خوب میدانم که اینجا جمعه بازار است
و دیدم عشق را در بسته های کوچک زرد نسیه میدادند
در اینجا قدر مردم را به جو اندازه میگیرند
نیا باران زمین جای قشنگی نیست !!!
| Design By : 2Khati |
